دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۴۰۰، ۰۹:۱۹ ب.ظ
© مدریک
هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر ضعیف باشم،هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر زود در جا بزنم؛در گذشته با کتب و جملات فلسفی از گوته،بوکوفسکی،نیچه،شوپنهاور و ... وضعیت موجود را توجیه میکردم ولی دیگر فرق میکند،دیگر کارد به استخوان رسیده است.بوکوفسکی در گوشم زمزمه میکند:ما برای رنج کشیدنآفریده شده ایم ولی به دنبال لذت بردن میگردیم،باید پذیرفت که تنها راه ادامه دادن لذت بردن از رنجهای است که میکشیم.ابوالخیر با تایید سخنان بوکوفسکی ادامه میدهد: هر کس در این دنیا ندارد راه انده بیهوه جو،بیهوده گو،بیهوده گرد است،ما را به رسم دیگری خوانده است معشوق،ما رهروان ... حرفهایشان را قطع کرده و ادامه میدهم:جمع کنید بساطتون رو! با این حرفهای از دم برخواسته تون منو به مرز مازوخسیم کشوندید.بس کنید خواهشا...
همین طور که صدام رو انداخته بودم تو سرم،شریعتی را در گوشهای در حال نیایش دیدم:خدایا رنجهای عزیز و بزرگ و حیرتهای جانکاه و عظیم ات را بر جان من بریز و شادیها را به آدمهای دمبه دار خوشحالت ببخش...دیگه نمیتونستم وضعیت موجود رو تحمل کنم،نفس جمع کردم تا با یه صدای بلند تر مغزم رو خلوت کنم که یکهو یه فرد ناشناس دست گذاشت رو شونم و آرومم کرد:پسر خوب،نفهمیخودت رو پای این و اون ننویس.مشکل تو مازوخیست و میل به درد طلبی نیست،خطای علیت نادرسته؛ ر شد کردن معمولا همیشه همراه با درده،ما هر موقع بخوایم رشد کنیم و از حاشیه امن مون خارج بشیم درد رو احساس میکنیم ،اما درد کشیدن به معنای رشد کردن نیست.تو به خاطر خطای شناختی علیت نادرست درد کشیدن رو با رشد کردن اشتباه میگیری...