loading...

تعبیر وارونه یک رویا

متین چپانی

بازدید : 12
شنبه 26 بهمن 1403 زمان : 22:16
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعبیر وارونه یک رویا

دوشنبه, ۶ آذر ۱۴۰۲، ۰۹:۴۷ ب.ظ

© مدریک

در سال‌های اولیه زندگی، کسی کاری به کارمان ندارد، همین که وجود داریم برای کسب محبت بی قید و شرط کافی ست. می‌توانیم آروغ بزنیم،از ته حنجره مان جیغ بکشیم، هیچ پولی در نیاوریم و هیچ دوست سرشناسی هم نداشته باشیم؛ ولی همچنان ارزشمند باشیم.

اما با ورود به بزرگسالی عشق ورزی به موفقیت بستگی پیدا می‌کند:مودب بودن،موفقیت در مدرسه و بعد از آن ،کسب شان و مقام اجتماعی .گرچه بعضی از دوستان قول می‌دهند که حتی اگر ورشکسته و سرخورده شدیم ما را از خود نرانند (و در یک روز خوب ممکن است حرفشان را باور کنیم)، ولی در واقع توجهاتِ به شدت شرطی اسنوب‌هاست که ما را به طی کردن ادامه مسیر وامی‌دارد.

اسنوب به کسی میگویند که از آدم‌هایی که جایگاه اجتماعی رفیعی ندارد، خوشش نمی‌آید.

این ماهیت شرطی میتواند برایمان دردناک باشدکه فقط در شرایطی که جایگاه اجتماعی رفیعی داشته باشیم مورد احترام و مقبولیت قرار بگیریم؛چون الگوی عشق بدون قید و شرط پدر و مادر به فرزند همچنان در بزرگسالی نیز در ذهن می‌ماند.

تجربه اولیه ما از عشق این است که در شرایطی که عریان و ناتوانیم به ما توجه و از ما مراقبت شود. طبیعتا نوزاد نمی‌تواند با پاداش‌های مادی زحمات مراقبانش را جبران کند. نوزادان هرچقدر که محبت و مراقبت دریافت کنند فقط به خاطر هویت خودشان است،هویت در خالص ترین و عریان ترین حالت ممکن اش. آنها با وجود،شخصیت بداخلاق و جیغ جیغوی مهارنشدنی شان مورد عشق و محبت قرار میگیرند.

این ماهیت شرطی باعث میشود در بزرگسالی برای پذیرفته شدن کارهایی که دوست نداریم را انجام دهیم. شاید دیگران چنین کارهایی را بپسندند، ولی آن عطش عاطفی پنهان در ما ممکن است چندان برای این نباشد که به خاطر کارهایی که کرده ایم در چشم دیگران بدرخشیم، بلکه بیشتر میخواهیم ماهیت آن نوازش سخاوتمندانه و خالی از تبعیض دوران کودکی مان را دوباره به دست آوریم.

پی نوشت 1:این متن برداشت‌های از کتاب اضطراب منزلت نوشته آلن دوباتن با ترجمه زهرا باختری است که با کمی‌تغییر در متن آورده شده است.

پی نوشت2:این آرتیکل صرفا مقدمه است بر اسنوبیسم از جنبه روانشناسی اجتماعی،در ادامه بیشتر با این مفهوم آشنا خواهیم شد.

بازدید : 14
شنبه 26 بهمن 1403 زمان : 22:16
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعبیر وارونه یک رویا

پنجشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۱، ۰۵:۱۳ ب.ظ

© مدریک

پیش نوشت:این نوشته بیش از آنکه یک نظریه علمی‌و روانشناسانه باشد یک سلیقه و نظریه شخصی است.

دیشب که مشغول فکر کردن به این بودم که چرا برخیاینقدر از سربازی متنفرند ارتباط زیادی میان ماهیت آمال و آرزو با سختی و مشقت سربازی پیدا کردم.

خیلی از ما دزد آرزوی دیگران هستیم یعنی خودمان بلد نیستیم آرزو کنیم و آرزوهایمان را از روی دست دیگران می‌نویسیم.

سرباز نیز به همین منوال عمل می‌کند؛ ابتدا ظاهر زندگی دیگران را با باطن زندگی خود مقایسه می‌کنند،راه نرفته اش، زندگی نکرده اش را با کسی که این راه را رفته مقایسه می‌کند و در همان ابتدا خلاء بزرگی در زندگی فرد ایجاد می‌شود، سرباز فراموش می‌کند که هر کس، زندگی و آرزوهای منحصر به فرد خودش را دارد.

در گام دوم برای پر کردن این خلا، نگاهی به لیست آرزوهای دیگران می‌اندازد و همان‌ها را در لیست آرزوهای خودش می‌نویسد. عشق موتور است ولی چون دیگران در لیست آرزوهایشان ماشین‌های لوکس خارجی را نوشته‌اند موتور را پاک می‌کند و همان ماشین‌ها را جایگزینش می‌کند.

یک خانه نقلی کوچک کارش راه می‌اندازد ولی برای اینکه از دیگران عقب نمانند یک پنت‌هاوس شیک و زیبا را جایگزینش می‌کند.

بقیه زندگی نیز به همین منوال...

سرباز فراموش می‌کند، خوشبخت شدن اصلا سخت نیست، آنچه سخت است این است که بیشتر از دیگران خوشبخت باشیم، زیرا ما دیگران را خیلی خوشبخت تر از آنچه هستند، تصور می‌کنیم(نقل قول از مونتسکیو)
بسیاری از سربازان می‌خواهند بعد از پایان خدمت سربازی، زندگی تازه‌‌‌ای را شروع کنند ولی اغلب زندگی که در گذشته داشتند را ادامه می‌دهند‌‌؛ زیرا دوست دارند زندگی تازه‌ای را شروع کنند ولی همان منطق قبل سربازی را دنبال می‌کنند!
بزرگترین بحران در حین تغییرات خود تغییرات نیستند، عمل کردن به شیوه ای جدید با همان منطق قبلی است‌!

بسیاری از افراد از رفاقت‌های سربازی به نیکی یاد می‌کنند ولی این رفاقت‌ها بیش از آنکه واقعا از جنس دوستی باشند با هدف فرار از تنهایی انجام می‌شود، کسانی که آرزوهایشان متعلق به خودشان نیست، نمی‌توانند با خودشان تنها باشند و به محض ورود به سربازی می‌خواهند دوستان بسیاری پیدا کند تا بدین ترتیب بتوانند از تنهایی بگریزند. گاهی فرار از تنهایی به حدی شدت میابد که دوستی‌های بسیار نابی شکل می‌گیرد...

به قول پاسکال؛ ریشه تمام مشکلات انسان این است که نمی‌تواند در یک اتاق، به تنهایی، در سکوت بنشیند!

بازدید : 12
شنبه 26 بهمن 1403 زمان : 22:16
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعبیر وارونه یک رویا

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۴۰۰، ۰۹:۱۹ ب.ظ

© مدریک

هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینقدر ضعیف باشم،هیچوقت فکر نمی‌کردم اینقدر زود در جا بزنم؛در گذشته با کتب و جملات فلسفی از گوته،بوکوفسکی،نیچه،شوپنهاور و ... وضعیت موجود را توجیه میکردم ولی دیگر فرق می‌کند،دیگر کارد به استخوان رسیده است.بوکوفسکی در گوشم زمزمه می‌کند:ما برای رنج کشیدنآفریده شده ایم ولی به دنبال لذت بردن می‌گردیم،باید پذیرفت که تنها راه ادامه دادن لذت بردن از رنج‌های است که می‌کشیم.ابوالخیر با تایید سخنان بوکوفسکی ادامه می‌دهد: هر کس در این دنیا ندارد راه انده بیهوه جو،بیهوده گو،بیهوده گرد است،ما را به رسم دیگری خوانده است معشوق،ما رهروان ... حرفهایشان را قطع کرده و ادامه می‌دهم:جمع کنید بساطتون رو! با این حرف‌های از دم برخواسته تون منو به مرز مازوخسیم کشوندید.بس کنید خواهشا...

همین طور که صدام رو انداخته بودم تو سرم،شریعتی را در گوشه‌‌‌ای در حال نیایش دیدم:خدایا رنج‌های عزیز و بزرگ و حیرت‌های جانکاه و عظیم ات را بر جان من بریز و شادی‌ها را به آدم‌های دمبه دار خوشحالت ببخش...دیگه نمی‌تونستم وضعیت موجود رو تحمل کنم،نفس جمع کردم تا با یه صدای بلند تر مغزم رو خلوت کنم که یکهو یه فرد ناشناس دست گذاشت رو شونم و آرومم کرد:پسر خوب،نفهمی‌خودت رو پای این و اون ننویس.مشکل تو مازوخیست و میل به درد طلبی نیست،خطای علیت نادرسته؛ ر شد کردن معمولا همیشه همراه با درده،ما هر موقع بخوایم رشد کنیم و از حاشیه امن مون خارج بشیم درد رو احساس می‌کنیم ،اما درد کشیدن به معنای رشد کردن نیست.تو به خاطر خطای شناختی علیت نادرست درد کشیدن رو با رشد کردن اشتباه می‌گیری...

بازدید : 922
چهارشنبه 30 ارديبهشت 1399 زمان : 13:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعبیر وارونه یک رویا

دکتر اسپنسر جانسون، نویسنده کتاب چه کسی پنیر من را برداشت، فرق بین آدم‌ها و موش‌ها را این طور توصیف می‌کند.

وقتی یک موش حس می‌کند تلاش‌هایش به نتیجه نمی‌رسد، روش خود را عوض می‌کند، اما وقتی آدم‌ها حس می‌کنند کاری که انجام می‌دهند به نتیجه نمی‌رسد، عصبانی و خسته می‌شوند و دوست ندارند روش خود را عوض کنند. حتی گاهی اگر کسی راهکار تازه‌ای را به آنها نشان دهد، حالت دفاعی به خود می‌گیرند و می‌گویند: «من همیشه این کار را همین طور انجام داده‌ام. «یا» من آدمی‌این مدلی هستم.»

در اصل این آدم‌ها از پذیرفتن راهکار تازه و انجام آن می‌ترسند و حس می‌کنند ترسشان به این معناست که دیگر روش‌ها اشتباه است.

پ.ن:اگر واقعا می‌‌خواهید در زندگی خود نتایج متفاوتی به دست بیاورید باید از حصاری که به منظور راحتی دور خود کشیده‌اید، پا را فراتر بگذارید و راهکارهای متفاوتی را امتحان کنید.

۹۹/۰۲/۲۹

یک نوجوان مدریک

بازدید : 856
يکشنبه 27 ارديبهشت 1399 زمان : 19:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعبیر وارونه یک رویا

وقتی آدمی‌شروع به انجام کاری میکند،آخ که چقدر افکار مانند خوره به جانش میفتند،او را به گوشه رینگ برده تا جای که می‌توانند سردرگمش می‌کند.الان که این نوشته را می‌نویسم از هیچ چیز زندگی ام اطمینان ندارم.نه میدانم از آینده ام چه می‌خوام،نه میدانم اهدافم به طور دقیق چه هستند،نه میدانم هدف ام از نوشتن این وبلاگ چیست؟تنها چیزی میدانم این است که نشانه خوبی است!نشانه این است که از محدوده امنی که ساخته ام بیرون آمده ام.همه چیز از این جا شروع خواهد شد...

همین طور فکرم مشغول بود که یک نوتیفکیشن از وبلاگ حسین قربانی دریافت کردم با عنوان "توصیه ست گادین به افراد مبتدی" او نقل قولی میکرد از کتاب فریب ایکاروس که بسیار برایم الهام بخش بود:

هیچ‌کس این موضوعی را که می‌خواهم بگویم به افراد مبتدی نمی‌گوید، ای‌کاش کسی آن را به من می‌گفت. دلیل اینکه هرکدام از ما به کار خلاقانه می‌پردازد، داشتن سلیقه‌ی خوب است؛ اما وقفه‌ای برای رسیدن به این سلیقه‌ی خوب وجود دارد. در چند سال ابتدایی که چیزهایی خلق می‌کنید، این سلیقه چندان تعریفی نیست و تلاش می‌کنید تا خوب شود. سلیقه‌ی شما قابلیت خوب بودن را دارد، اما فعلاً خوب نیست؛ اما با این وجود سلیقه‌ی شما، همان چیزی که شما را وارد این بازی کرده، مخرب نیز هست؛ و دلیلی که باعث می‌شود اثرتان شما را دلسرد کند، سلیقه شماست. بسیاری از مردم هرگز از این مرحله عبور نمی‌کنند و از آن صرف‌نظر می‌کنند. اکثر افرادی که می‌شناسم و کارهای جالب و خلاقانه‌ای انجام می‌دهند، سال‌ها این مرحله را تحمل کردند. ما می‌دانیم که اثرمان ویژگی خاصی را که می‌خواهیم ندارد… و اگر تازه شروع کرده‌اید یا هنوز در این مرحله هستید، باید بدانید که این طبیعی است و مهم‌ترین کاری که می‌توانید انجام دهید این است که آثار زیادی خلق کنید… تنها با تجربه کردن آثار فراوان است که می‌توانید به آن وقفه خاتمه دهید و سپس اثر شما به‌خوبی جاه‌طلبی‌های شما خواهد بود.

برچسب ها
بازدید : 877
يکشنبه 27 ارديبهشت 1399 زمان : 19:23
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعبیر وارونه یک رویا

دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی‌دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بیشخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زنده شان یکی است.

۳- آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
شگفت انگیزترین آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم، باز میشناسیم، می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرق در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

بازدید : 1437
پنجشنبه 24 ارديبهشت 1399 زمان : 23:25
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعبیر وارونه یک رویا

روزی مردی داخل چاله‌‌‌ای افتاد و بسیار دردش آمد …
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد…!

پ.ن:به قول برناردشاو؛ آنکه می‌تواند، انجام می‌دهد و آنکه نمی‌تواند، انتقاد می‌کند.

بازدید : 1458
پنجشنبه 24 ارديبهشت 1399 زمان : 23:25
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعبیر وارونه یک رویا

این عادت را در فرهنگ اقتصادی و اجتماعی هم می‌شود دید:
از پرداخت مالیات دولت فرار کرده و خوشحالیم!
راهی برای یک دزدی کوچک پیدا کرده و خوشحالیم!
یاد گرفتیم که یواشکی مدرک بخریم و دکتر بشویم و خوشحالیم!
تز ارشد یا تحقیق دکترا را خریده یا دیگران مقاله‌هایمان را می‌نویسند و از زیرکی خود در صرفه‌جویی در وقت خوشحالیم.

فراموش می‌کنیم که تیزهوش‌ترین فرد این جامعه نیستیم و همه دارند به همین میان‌برها فکر می‌کنند. تقلب می‌کنیم و مهندس می‌شویم و وقتی تصادف کردیم، زیر دست کسی که تقلب کرده و درس خوانده جراحی می‌شویم و در نهایت هم، در یک زلزله معمولی، زیر آوار خانه‌‌ای که مجوزش با تقلب صادر شده فوت می‌کنیم و باید کسی با تقلب، برایمان قبری در یک جای خوش آب و هوا و نسبتاً آباد بخرد!

همیشه باورم بر این بوده که یکی از دلایل از بین رفتن اخلاق در هر جامعه‌ای، این است که من فکر می‌کنم که خیلی زیرک‌تر از متوسط جامعه هستم و دیگران را ساده می‌پندارم و فراموش می‌کنم که آن چیزی که به عنوان یک راهکار یا راه میان‌بر برای کوتاه کردن مسیر به ذهن من رسیده، به ذهن خیلی افراد دیگر هم خواهد رسید و روزی بر علیه خود و نزدیکانم استفاده خواهد شد.

و در نهایت، از یک وضعیت پیچیده‌ی امروزی، به یک وضعیت پیچیده‌ی جدید تغییر مکان خواهیم داد. درست مثل جابجایی از خط دوم به خط سوم و تجربه‌ی ترافیک قدیمی‌در لاین جدید!
تا کی باید سرمان را در برف فرو کنیم، کمی‌به خود بیاییم...

بازدید : 641
پنجشنبه 24 ارديبهشت 1399 زمان : 23:25
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعبیر وارونه یک رویا

چرا وقتی انجام کاری را یکساله تعریف می‌کنیم، در یک سال انجام می‌شود و اگر همان را هشت ماه تعیین کنیم در هشت ماه انجام می‌شود؟

چرا وقتی برای انجام کاری یکساعته سه ساعت وقت داریم انجام آن سه ساعت طول می‌کشد؟
پاسخ همه این سوالات در "قانون پارکینسون" نهفته است:

بر اساس قانون پارکینسون در مدیریت، "ذهن، کار را به مدت زمانی که به آن اختصاص داده شده کش می‌دهد"؛
در واقع می‌توان این‌گونه بیان کرد، براساس قانون پارکینسون:

وقت بیشتر = اتلاف وقت بیشتر
کارمند بیشتر = بیکاری بیشتر
دخل بیشتر = خرج بیشتر

پ.ن:مهم است بتوانیم بر قانون پارکینسون غلبه کنیم که مهم‌ترین تکنیک برای غلبه بر آن نیز گزاره زیر است:
"تعیین مهلت زمانی و مدت زمان معقول، و پایبندی به انجام کارها در زمان تعیین شده‌."

بازدید : 1097
شنبه 19 ارديبهشت 1399 زمان : 13:22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

تعبیر وارونه یک رویا

پدرم هرگز ما را نزد و همواره تنبیهات خلاقه‌ای در کف داشت.

مثلاً اگر فحش بد می‌دادیم، باید می‌رفتیم و دهان‌مان را سه بار زیر شیر آشپزخانه می‌شستیم و اگر فحش خوب می‌دادیم، یک بار.

من روزهای پرفحش کودکی‌ام را یادم است که هر چند دقیقه یک بار بالای روشویی مستراح ایستاده‌ام و دارم آب می‌گردانم توی دهانم.

هم‌زمان، نبردهای مرگباری را هم یادم است که بین خواهران و برادرانم به راه می‌افتاد و میادینی که کم از رینگ خونین نداشت. تنبیه پدرم در این مورد، بستن طرفین دعوا به همدیگر بود. البته سفت نمی‌بست اما شل هم نمی‌بست. طنابِ زردی داشت که از بالای کمد می‌آورد و دو طرف متنفر از هم را به هم می‌بست. زجر این تنبیه به این صورت است که شما حالاتی از آزار روانی تدریجی و مدام را تجربه می‌کنید چون طناب‌پیچ شده‌اید دقیقا به کسی که چند ثانیه پیش با او کتک‌کاری کرده‌اید.

یک بار هم که در خانه فوتبال بازی می‌کردم و پنجره را با ضربه‌ای کات‌دار، خاکشیر کردم، پدرم چیزی نگفت. نگاهش کردم که آرام و با طمأنینه قندشکن را از داخل کابینت آشپزخانه برمی‌دارد و می‌رود به اتاق. داخل پذیرایی ایستادم و چند دقیقه بعد صدای ضربه‌هایی را شنیدم که از اتاق می‌آمد. آهسته سمت اتاق رفتم و پدرم را دیدم که مشغول شکستن قلّک‌م است. اسکناس‌های قلّکی را که یک سال برای جمع آوری پول‌هایش دندان روی جگر گذاشته بودم، می‌شمرد.

وقتی آن‌ها را گرفته بود و دسته می‌کرد، پوزخند به لب داشت. فردا هم شیشه‌بُر آورد و همان پول‌ها را هزینه‌ی ساخت و ساز شیشه‌ی پنجره کرد.

تنبیه والدینِ دیگر در چنین مواردی، سیلی و چَک‌های افسری بود اما پدرم در مقابل این سنّت ایستاد و دست به ابداعات بدیع زد.

خاطرم هست در ایام سیزده یا چهارده سالگی یک باری که کیف پولش را گذاشته بود روی طاقچه، دستم لغزید و دویست تومانی کش رفتم. اما فردای آن روز در کمال ناباوری دیدم که برخی وسائل کیف مدرسه‌ام نیست. پدرم در اقدامی‌مشابه، از غفلتم استفاده کرده بود و دقیقا مثل خودم به اموالم دست‌بُرد زده بود.

البته تمام این‌ها به خاطر هیبتی بود که در آن سال‌ها از «بزرگ تر» در ذهن مان می‌ساختند و به خاطر احترامی‌که ناخواسته در چشم‌مان داشتند.

در عوض، دیروز وقتی به بچه‌ام گوشزد کردم نباید دوستان مدرسه‌اش را به القاب «عوضی " و "خل و چل " بخواند، چیزی نگفت. سرش توی تَبلِت بود و مشغول بازی‌های خونبار.

با لحن محکم‌تری گفتم: «هیچ خوشم نمیاد پسرم از این حرف‌ها بزنه!» اما دیدم همان القاب را دارد حواله می‌دهد به یکی از شخصیت‌های بازی. باخته بود و از دست آدمکش‌های رایانه دمغ بود. رفتم بالای سرش ایستادم و گفتم: «اگه یه بار دیگه حرف زشت بزنی، باید بری دهنت رو آب بکشی!» سرش را از روی تبلت بلند کرد و با تعجب گفت: «هان؟!» نگاهم می‌کرد.

حرفم را دوباره تکرار کردم و دیدمش که تبلت را رها کرده روی مبل. روی پا می‌زد و بلند بلند قهقهه می‌زد. در نفس نفس زدن‌های بین خنده‌هایش گفت: «یعنی این حرفت صد تا لایک داشت بابا!»

چاپ شده در روزنامه هفت صبح

تعداد صفحات : 1

آمار سایت
  • کل مطالب : 20
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 19
  • بازدید کننده امروز : 20
  • باردید دیروز : 6
  • بازدید کننده دیروز : 5
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 571
  • بازدید ماه : 266
  • بازدید سال : 3057
  • بازدید کلی : 82325
  • کدهای اختصاصی